سرباز های استرس تجریش
این غزل مربوط به چند وقت پیشه. امروز یه اتفاقی باعث شد تا این شعر رو توی ذهنم مرور کنم.
خسته تر از همیشه به راه افتاد، در چهره اش شعاع غصه نمایان بود
آشوبِ پا شده در قلبش، تصویر تلخی از روایت انسان بود
از ازدحام وحشی ماشین ها ، از چشم های خیره به خود ، رد شد
عادت به فحش و طعنه اگر هم داشت ، از عادت همیشه گریزان بود
خود را رساند آن طرف جاده ، تا از کانکس دلهره بگریزد
در بین رفت و آمد انسان ها ، تشخیص چهره اش آسان بود
دستی به روی کتفِ چپش برخورد ، از رنگِ سبز ِ تیره دلش لرزید
: آقا ببخش ساعتتان چند است؟ - مأمور پارک و خیابان بود -
- ساعت؟
تو باش!
شَش و نیم صاحب!
- ممنون لطف و زحمتت همشهری
- قابل نداشت ، مال شما اصلا! - گاهی شبیه مردم تهران بود -
از چند روز ِ پیش که پولش را با مدرک اقامتی اش بردند
دلشوره هاش دو چندان شد ، فکرش که از قدیم پریشان بود
سرباز های استرس ِ تجریش ، یک اضطراب دایمی اند انگار
وقتی بدون ترس قدم می زد ، حالا که پشت واهمه پنهان بود
چشمش به روزنامه همشهری ، چاپ دوشنبه نوبت عصر افتاد
تیترش در ارتباط ِ نحوه اخراج ِ اتباع بی مجوز افغان بود
گاهی سراغ مرا از خودم بگیر