ورود به خانه جدید با این شعر شاید درست نبود ولی به هر حال..

...

هزاران سال بعد از من
که حتی استخوانم را نمی یابند بین خاک
شبی  چون کور سوی گور
که وحشت چنگ بر جای جای خالی اندام ذهنم می کشد آرام...
میان خلسه های گنگ و ناهنگام مردی از تبار شاعری گمنام
شاید من!
سر می آورم بیرون.
هوا تفتیده و دلگیر..
شب از هر سوی دامنگیر..
می پرسم:چرا اینجا...؟
میان صحبتم آهسته می گوید:" همیشه آسمان این جا همین رنگ است"
می گویند:
که نفرین کسی از سالیان دور ، 
هزاران سال شاید پیش!
گریبانگیر این شهر نفس فرسای چون سنگ است،
در جنگ است...
چرا نفرین؟!
دلیلش را نمی دانم دقیق اما
گروهی قصه می گویند: که طوفان دست او را در شبی تاریک ، در این شهر
از دست معشوقش جدا کرده....
نثار بادها کرده....
***
کمی چشمم به تاریکی که عادت می کند،
می بینمش بهتر!
نگاهی آشنا دارد
همین دیروز گویا دیده ام او را
درون شعر هایم...
وقتی از معشوقه ای زیبا سخن می گفت....
وقتی از چشم
از نگاه
از روسری
از پیرهن می گفت....
وقتی از طوفان آن شب
از کفن می گفت...
باز می پرسم...؟
و او انگار می داند
و باز آهسته می گوید:
هزاران سال پیش از من....