لا حول و لا قوة الا ز رخ یار
ای طعم لبت قند ترین شکّر بازار
دسمال سرت را شده یک ثانیه بردار
بردار که یک ثانیه خورشید ببیند
بی واسطه شب را به تمامیت بسیار
از عشق فقط نام تو را یاد گرفتم
از درس فقط نقش تو بر سینه دیوار
در معرکه عشق خدا دور نشسته
لا حول و لا قوة الا ز رخ یار
در شهر به دیوانگی آوازه شدم گاه
رحمی کن و اینقدر تو دیوانه نیازار
من منتظر آمدنت بوده ام از صبح
...رد می شوی از کوچه و انگار نه انگار
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۳/۱۴ ساعت توسط محمد جعفری
|
گاهی سراغ مرا از خودم بگیر