ابر وقتی می شوی...


ابر وقتی می شوی چشمان من تر می شود


درد دل هنگام باران دلنشین تر می شود



بی تو حالم آنقدر ها قابل تعریف نیست


حال من وقتی کنار توست بهتر می شود



"صورتی"را دوست دارم "روسریت" را ولی...


گاه گاهی هم بدون روسری ، سر می شود



وقتی آن سو انتظار دیدنم را می کشی


اشتیاق دیدنت چندین برابر می شود



از دل تنگت برایم گفته بودی پشت خط


روز های بی قراری کم کم آخر می شود



کم کم آخر می شود باور نداری صبر کن


صبر وقتی می کنی قسمت برابر می شود



همیشه این بوده

سحر گل تازه عروس افغانیست که به دست شوهر و خانواده همسرش ماه ها در خانه زندانی

شده بود و مورد وحشیانه ترین شکنجه ها قرار گرفته بود. سرنوشتی که کم و بیش برای

بسیاری از زنان کشورمان رقم خورده و با آن می سازند و البته می سوزند...



نرنج خواهرکم زن همیشه این بوده


همیشه سهم تو -از هرچه- بدترین بوده



هنوز قدر تو را با غریزه می سنجند


همیشه خشم و غضب با تنت عجین بوده



اگرچه روز خوشی در خیال تارت نیست


اگرچه با خوشی ات درد هم قرین بوده



هنوز خاطر آسوده داشتن سخت است


در آشیان خودت مرگ در کمین بوده



به جای ناز و نوازش شکنجه آیین است


به جای مهر ، خشونت روای دین بوده



برای تو - زن افغان - زمانه و مردت


همیشه سخت گرفته ، همیشه این بوده


لا حول و لا قوة الا ز رخ یار

ای طعم لبت قند ترین شکّر بازار

 

دسمال سرت را شده یک ثانیه بردار

 

 

بردار که یک ثانیه خورشید ببیند

 

بی واسطه شب را به تمامیت بسیار

 

 

از عشق فقط نام تو را یاد گرفتم

 

از درس فقط نقش تو بر سینه دیوار

 

 

در معرکه عشق خدا دور نشسته

 

لا حول و لا قوة الا ز رخ یار

 

 

در شهر به دیوانگی آوازه شدم گاه

 

رحمی کن و اینقدر تو دیوانه نیازار

 

 

من منتظر آمدنت بوده ام از صبح

 

...رد می شوی از کوچه و انگار نه انگار

همین ها می شود گاهی بهانه

-

غم دوری . شکایت از زمانه

 

همین ها می شود گاهی بهانه

 

دلم را هم برایت می فرستم

 

میان نامه های عاشقانه

 

 

-

بر این تلخی عسل لطفی ندارد

 

غزل پشت غزل لطفی ندارد

 

از آن روزی که از این کوچه رفتی

 

برایم این محل لطفی ندارد

زمستان رفت و نوروز است جانا

 

 

روزهای آخر سال است


سالی از خاطرات آکنده


با تمام بدی و خوبی هاش


چند روزی به آخرش مانده

 

 

حس دلشوره است یا هر چیز


خاطرم را کمی می آزارد


وای! رد شد دوباره یک سال و...


"زندگی مان نتیجه ای دارد؟ "

 

 

این سوال و شبیه این ها را

 
از خودم سال ها ست می پرسم


یا به پاسخ نمی رسم آخر


یا که از پاسخش همیشه می ترسم

 

 


خستگی روی شانه ام مانده


چهره ام پیر می شود کم کم


زندگی سخت می شود گاهی


از خودش سیر می شود آدم

 

 

شاید این... نه ! دلیل خوبی نیست


چیز هایی برای شادی هست


حس بودن کنار نزدیکان


از قدیم ، از گذشته یادی هست

 

 

مادرم عید سبزه می کارد


خانه را از غبار می روبد


قاب عکسی پر از گل رز را


روی دیوار خانه می کوبد

 

 


لحظه ای فکر می کنم با خود


زندگی هر چه هست زیبایی ست


خنده وقتی که روی لب باشد


همه چیز جهان تماشایی ست

 

سرباز های استرس تجریش

 

این غزل مربوط به چند وقت پیشه. امروز یه اتفاقی باعث شد تا این شعر رو توی ذهنم مرور کنم.

 

 

 

خسته تر از همیشه به راه افتاد، در چهره اش شعاع غصه نمایان بود


آشوبِ پا شده در قلبش، تصویر تلخی از روایت انسان بود

 


از ازدحام وحشی ماشین ها ، از چشم های خیره به خود ، رد شد


عادت به فحش و طعنه اگر هم داشت ، از عادت همیشه گریزان بود

 


خود را رساند آن طرف جاده ، تا از کانکس دلهره بگریزد


در بین رفت و آمد انسان ها ، تشخیص چهره اش آسان بود

 


دستی به روی کتفِ چپش برخورد ، از رنگِ سبز ِ تیره دلش لرزید


: آقا ببخش ساعتتان چند است؟ - مأمور پارک و خیابان بود -

 


- ساعت؟


تو باش!


شَش و نیم صاحب!


- ممنون لطف و زحمتت همشهری


- قابل نداشت ، مال شما اصلا! - گاهی شبیه مردم تهران بود -

 


از چند روز ِ پیش که پولش را با مدرک اقامتی اش بردند


دلشوره هاش دو چندان شد ، فکرش که از قدیم پریشان بود

 


سرباز های استرس ِ تجریش ، یک اضطراب دایمی اند انگار


وقتی بدون ترس قدم می زد ، حالا که پشت واهمه پنهان بود

 


چشمش به روزنامه همشهری ، چاپ دوشنبه نوبت عصر افتاد


تیترش در ارتباط ِ نحوه اخراج ِ اتباع بی مجوز افغان بود

 

 

 

سه گانی

 

اولین تجربه هایم در سه گانی.

 

 

۱

درخت های پارک

 

خوش به حالشان

 

نیست وحشت از تبر وبالشان

 

 

 

2

چقدر صاف و ساده است

 

پا به پای زندگی قدم زدن

 

زندگی پیاده است

 

 

۳

نوشت روی کاغذی سپید

 

می رسی تو عاقبت ز راه

 

زنده ام به این امید

 

 

 

 

 

 

 

به امیّدت سر کوچه نشستم

 

نرفتم، هی ترک خوردم، شکستم

 

۲ ساعت...

 

۵ ساعت...

 

شب شد آخر

 

گل مریم پلاسید توی دستم.

 

 

...


از عشق بگو و قصه ای موزون شو


انگیزه ی یک رباعی دلخون شو


در عشق اگر عاقبت خوش دیدی


وامق شو و فرهاد شو  و مجنون شو




هر بار که از کوچه گذر می کردی


چشمان مرا به سمت در می کردی


آنقدر برای بدرقه می ماندم


شاید نظری به پشت سر می کردی



و یک رباعی در روزهایی که کارت جدید آمایش ششم رو دریافت کردم.


این مرحله آمایش شش نام گرفت


بالا شد و پایین شد و آرام گرفت


شش ماه دگر اقامتی مستاصل


شش ماه دگر پرنده را دام گرفت

امسال هم نشد که بیایم به دیدنت    .    شرمنده یا رضا که چنین بی لیاقتم

 

کی می طلبی ؟ راهی مشهد بشویم

 

مهمان خجالت زده ی بد بشویم

 

با پای پیاده و دلی شرمنده

 

از بین خیابان حرم رد بشویم

 

تا پر بکشد کبوتر دلهامان

 

ما نیز کبوتران گنبد بشویم

 

کی می طلبی گدایی ات را بکنیم

 

از خواهش تن دوباره مرتد بشویم

 

تا لایق یک دانه ی ارزن حتی

 

یا هر چه که از دست تو آمد بشویم

 

لبریز گناهیم ولی محتاجیم

 

ما را بطلب حاجی مشهد بشویم

 

....وقتی از تو لبریزم


جای سوالی نیست وقتی از تو لبریزم


یعنی خیالی نیست وقتی از تو لبریزم


وقتی پر از حس یقینم قهوه ها تلخند


حاجت به فالی نیست ، وقتی از تو لبریزم


حتی اگر در سر هوای پر زدن دارم


فکر محالی نیست وقتی ، از تو لبریزم


این حس شیرینی ست ، شیرین ، مثل لب هایت


سرد و سفالی نیست ، وقتی از تو لبریزم


دارم درون زندگی حل میشوم با تو


خوب است !عالی نیست؟ وقتی از تو لبریزم


خوبی ؟


... الو!


...دارم صدایت را


...منم خوبم


نه ! اختلالی نیست ، وقتی از تو لبریزم



حال مرا می پرسی و هر بار جز دوری


بانو ، ملالی نیست  وقتی از تو لبریزم


به علی مدد رضوانی و غزل های پرشورش

 

 

بگو چگونه غزل را به شور می آری؟

 

شکوفه های حَمَل را به شور می آری؟

 

بخوان ترانه یلدا عروس کابل را

 

به عقده ای که گسل را به شور می آری

 

برای خاطر لیلا غزل بگو شاعر!

 

چنان که طعم عسل را به شور می آری

 

برای من٬  که در آغاز وادی شعرم

 

تلاش و سعی و عمل را به شور می آری

 

یقین بدان  ـ توی شاعر ـ میان هر شعرت

 

خدای عزْوجل را به شور می آری

 

بگو از این همه حسی که بر لبت جاریست

 

بگو چگونه غزل را به شور می آری؟

 

 

.

 

یک غزل

می خواهیم چگونه ببینی ، که آن شوم


اصلا بگو ، تو هرچه بگویی همان شوم


لبیک لا شریک لبانت به غیر من


در لحظه های دوری تو نیمه جان شوم


باید چنان به اسم تو ایمان بیاورم


تا باعث حسادت اطرافیان شوم


این حرف ها که حرف دل هر غریبه ایست


باید کمی دقیق تر از دیگران شوم


یعنی برای چایی داغت دم غروب


جرات کنم ، بسوزم و چون استکان شوم


دیگر بس است شاعری و بعد از این غزل


باید برای زندگیت داستان شوم

چه زیبا می شوی چادر به سر کن



دو روزی در خیابانم قدم زد


تمام خط کشی ها را به هم زد


کسی که با قوانین نگاهش


مسیر سرنوشتم را رقم زد





چه می شد مرد رویای تو باشم


همه نه ، نصف دنیای تو باشم


چه می شد در نماز سرنوشتت


قنوت آرزوهای تو باشم





چه زیبا می شوی چادر به سر کن


مرا کوچه به کوچه در به در کن


سلامم را اگر پاسخ ندادی


فقط گاهی نگاهی بی ضرر کن


بحر نه چندان طویلی بهاری

 

متن فوق رو وقتی برای بعضی از دوستان می خواندم  عقیده داشتند که بحر طویل


یک قالب کهن و قدیمی ست و استفاده از آن زیاد کاربرد ندارد. ولی به عقیده خودم


گاهی سر زدن به این پیشینه های کهن و تکاندن خاک آن ها خالی از لطف نیست.


تجربه ای در این قالب ادبی تقدیمتان:








کم کمک بوی بهار از سر هر کوچه و دروازه و دیوار و بساطی که به هر گوشه

بازار شده پهن می آید به مشام و خوشا آنکه شرایط شود آنگونه مساعد که به قول

خوش آن گفته معروف برایش همه ایام به کام و در این بین دلش جای غم و غصه

نباشد.


ولی زمزمه عید که از راه می آید همه از دیده تایید بر آن حکم نرانند ،  در این بین

دو نوعند ، گروهی نه فقط دور و بر عید که هر ثانیه از سال خوشند و لب خندان و

اگر مشکلکی نیز بپیچد به پر و پاچه ی شان ، مشکل آسان که به یک بسته صد

تایی سبز آبی خوش رنگ ، عملی را که برای تو و من خارق العاده ست چنان ساده

و ممکن بنمایند براشان که اندر کف این معجزه یا شعبده انگشت به لب برده و در

فکر بمانی!


و همین گونه کمیاب ! که نه! حداقل در دوسه تا کوچه اطراف محلی که در آن خانه

مان است به اندازه انگشت دو تا دست، فراوان و زیادند و این گونه خطابیدنشان هیچ

برازنده ی شان نیست.


دم عید و خریدش که می آید ، چنان دست به جیبند که کف گیر و ته دیگ دو تا

واژه موهوم و غریبه ست براشان ، به گمانم که خدا داشته اندازه ده نسل هواشان که

چنین ریخته نعمت جلوی دیده و پاشان!


و اما 


گروهی که به حق فطّ و فراوان و زیادند و اگر لاف نیاییم گَهی زنده به بادند! همیشه

ِگرُوِ هشت و نه و ناله و دادند و این موقع هر سال به جای خوشی آمدن عید ، چنان

دلخور و نومید ، دچارند به افسردگی و شکوه و تردید ، میان دوی ضربدر دوی

دخلی که همان چندر غاز است و اگر هیچ نخواهند نمایند سرش را به فلک می کشد

از فرط گرانی . و صد البته نق و غرغر زن جای خودش را وسط معرکه دارد که

اگر جوش بیارد سر آن شوهر بی چاره یقینا ، با همان لنگه کفشی پریروز ، به صد

حیله و زور و کلک و دوز ، چل و چند هزاری سر آن جیب تکانده ست ، نشان

خواهد رفت.


ولی عید به این وصف و به این حال ، به این شیوه و منوال و این دقت و اشکال ،

نه امروز که صد دوره و صد سال ، والبته کمی نرم تر از حال ، چنین بوده و بوده

ست . مهم ساختن و خنده به لب  نقش گرفتن وسط مشکل و سختی ست که چون

رویش هر برگ درختی ست در آغاز بهاری دگر از گردش ایام.

یک غزل

هر چه خوبی به تو کردم عوضش بد بودی

تو همیشه سر این عشق مردد بودی

بارها آمده بودم که بگویم.... ، اما!

جلوی حس خروشان دلم سد بودی

خواهشم از تو فقط گفتن یک "باشد" بود

تو فقط حرف " اگر" ، "ممکن " و "شاید" بودی

من چرا قسمتم این است ، کمی درکم کن!

لااقل مثل کسی باش که باید بودی

کاش اندازه یک ثانیه جایم بودی

کاش و ای کاش که یک لحظه محمد بودی


سلام بر امام غریب

کی می طلبی حاجی مشهد بشویم....؟



آقا به غریبی ات پناه آوردم

شرمنده اگر بار گناه آوردم

با کوله ای از نیاز و خواهش بر دوش

سوغاتی شرم و اشتباه آوردم

غزل بانو

همیشه پیش چشمان پر از مهرت کم آوردم

برای دیدنت هر بار ، دلیلی مبهم آوردم

خطای چشم هایم را گناهی خوب میدانم

برای سیب چشمانت نگاه آدم آوردم

غزل بانوی رویایم ، ردیف دلخوشی هایم

من از جنس غزل هایم برایت همدم آوردم

دلم می گیرد از دوری ، از این دلتنگی زوری

به تو یعنی که بد جوری نیاز مبرم آوردم

ببخشم باز دلتنگی فشار آورد بر قلبم

به جای چیزهای خوب فقط حرف غم آوردم

سارا انار دارد

.


"سارا انار دارد" ده بار مینویسد ، با اینکه ذره ای هم باور به آن ندارد

در خط بعد " بابا "نان داد " و " آب آورد" ، او که بدون بابا میلی به نان ندارد

بابا که سال ها پیش از یاد روستا رفت، در ذهن خانه پوسید ، بی درد و بی صدا رفت

حالا چهار سال است عکسیست رو دیوار، عکسی که نام او را روی زبان ندارد

رج می زند دلش را  با نقش های قالی ، در تار تنگدستی، با پود بی خیالی

در خانه ای که سرد است از شور کودکانه، با مادری که جز او در این جهان ندارد

"سارا انار..." : بس نیست ! خانم  انار تلخ است ، سارا گناه دارد

غیر از دو چشم بیدار، هر روز و شب فقط کار، جز خستگی بسیار ،" نا" در توان ندارد

.

این جمله اشتباه است ، خط می زنیم آن را. از ابتدا دوباره این طور می نویسیم:

از دار داشتن ها جز غصه و غم و درد ، سارا ستاره ای هم در آسمان ندارد

هفتاد و دو خورشید




از کوفه به کربلا پناه آوردی

شش ماهه شهید، همچو ماه آوردی

قرآن خدا را که جوابش کردند

هفتاد و دو خورشید گواه آوردی